جمعه چهاردهم مهر 1391

صعود به ارتفاعات گرین

[img]http://ivm.neru9.com/imageskimia/9b650660b253.jpg[/img]
نوشته شده توسط ابراهیم کاظمی در 12:16 |  لینک ثابت   • 

جمعه چهاردهم مهر 1391

مور آوای باستانی قوم لک

مور آوای باستانی قوم لک:

رایج ترین,عمده ترین وپرطرفدار ترین آوازیا سرود در میان لکهاست وآوازی است که منحصر به این قوم می باشد.مور را با چندین ریتم و مقام موسیقیایی می خوانند.این سرود ذاتا غمگنانه ودلتنگ کننده بوده وبا اشعار حماسی وعاطفی حزن انگیزی خوانده می شود.لکها به گاه دلتنگی و غم و غصه های ژرف ونیز در سوگ عزیزانشان در مراسم سوگواری به مور پناه می برندوآن را سر میدهند.

شالوده مور حکایت گر همه ی رنج وحرمانها,امیدو آرزوهاو ایده وآرمانهای به خاکستر نشسته این قوم از هزاران سال پیش تاکنون است.لک ها در مراسم رسمی سوگوری برای عزیزانشان و روی جنازه و قبر از دست رفتگان خود مور می خوانند.معمولا یک یا دو و گاهی چندین زن با هماهنگ کردن ریتم صدایشان با یکدیگر در رثای تازه در گذشته مور می خوانندو بقیه زنها گریه می کنند.در برخی مناطق لک نشین چون طرهان,چگنی و...علاوه بر زنها مردها نیز در مراسم سوگواری(پٍرس)مور می خوانند.

خانم فریا استارک در کتاب سفر به الموت که در سفر به لرستان آنرا به رشته تحریر در آورده به مور اشاره می کندو آنرا شبیه آوایی می داند که در در نواحی آلپ شنیده است.در برخی کتب معتبر تاریخی ذکر شده است که لطفعلی خان زند مور را به زیبا یی می خوانده.مور از هجران و فراق انسانها حکایت می کند و انسان با شنیدن و خواندن آن دچار غم و اندوهی همراه با سرکشی و طغیان می شود.تاثیرات تحریک آمیز این سرود باستانی و نوای موسیقیایی سحر آمیز تا آنجا بوده که برای جلوگیری از تحریک و طغیان جوانان خواندن آن بارها از سوی والیان طوایف لک ممنوع شده است.

اقبال باقری ـ منصور خان مینایی ـ غلام درگاهی ـ عینعلی تیموری و صفر برزونی پنج تن از مور خوانهای سالهای اخیر خطه ی لکستان و لرستان بشمار می روند که صدایشان از طریق نوارهای کاست در همه جای منطقه شنیده می شود.از مقام های مور می توان به کزه و لره اشاره کرد که انسان با شنیدن آنها حالتی غمگنانه و دلتنگ پیدا می کند.

نوشته شده توسط ابراهیم کاظمی در 11:23 |  لینک ثابت   • 

شنبه چهاردهم مرداد 1391

محل زندگی گویش لکی

زبان لَکی زبان طوایف لک از زبان‌های ایرانی شاخه شمال غربی رایج در مناطق غرب ایران است. حدود یک‌ونیم میلیون نفر شامل یک میلیون نفر با زبان مادری (۲۰۰۲) به این زبان سخن می‌گویند.[

مذهب

بیشتر لک‌های ایران مسلمان و شیعه هستند و تعدادی هم پیرو آیین یارسان هستند.

ادبیات

از ویژگی‌های لکی، داشتن فرهنگ غنی مکتوب است. برخی آثار سرایندگان لک در تذکره به همت مرحوم اسفندیارخان غضنفری تحت عنوان «گلزار ادب لرستان» گردآوری شده‌است. شاعران برجسته‌ای از حوزه کولیوند (الشتر) مانند ملا پریشان، ملا منوچهر و ملا حف‌علی و اخیرا رضا حسنوند و عزیز بیرانوند(خم گرین) شعرهایی به این زبان سروده‌اند.[نیازمند منبع]

از دیگر آثار مکتوب می‌توان به سروده‌های اهل حق نظیر: کلام خان الماس، نامه سرانجام، هفتوانه پهلویانه عسگری عالم و خم گرین عزیز بیرانوند اشاره کرد. دیگر اثر مشهور شاهنامه لکی است که اخیرا انتشارات اساطیر آن را منتشر کرده‌است.[نیازمند منبع

محل زندگی گویش لکی

حوزه گسترش گویش لکی عبارت است از:[۴۵]

۱- بخش چغلوندی یا هرو در شرق.

۲- شهرستان سلسله یا الشتر در شمال شرقی.

۳- شهرستان دلفان یا نورآباد لرستان در شمال غربی.

۴- بخش کونانی در شهرستان کوهدشت در جنوب با طایفه‌هایی همچون اتیوند، اولادقباد، آزادبخت، گراوند و شاهیون و بخش رومشگان در جنوب کوهدشت با طوایف امرایی، پادروند.

۵- شرق استان‌های کرمانشاه و ایلام مانند شهرهای هرسین، دینور و دره شهر.

۶- بخش‌هایی دیگر از طوایف لک در کردستان عراق، کرکوک و خانقین سکونت دارند. در کردستان عراق تعداد گویشوران لک بیشتر از ایران است.[۴۶]

۷- گروههای زیادی از لکها در طول تاریخ از مناطق خود کوچانده و تبعید شده اند از جمله گروهی که ساکن شمال ایران هستند و به کردهای تبعیدی معروفند و گروهی دیگر که توسط عثمانیها به اطراف آنکارا(شهر هایمانا یا هیمنا) کوچانده شدند به لکهای "شیخ بزینی" یا کردهای هیمنه ای معروفند که هنوز فرهنگ و هویت خود را کمابیش حفظ کرده اند.

معمولاً لک‌های کنگاور، صحنه، هرسین، کاکاوند، دلفان و لک‌های جنوب (نورآباد، کوهدشت) کرد دانسته می‌شوند.

در تاریخ‌های گذشتگان از جمله تاریخ گزیده نوشته حمدالله مستوفی از شانزده ولایت به عنوان کردستان یاد شده‌است. حمدالله مستوفی در سال ۷۴۰ هجری نخستین کسی بود که اسم کردستان و شانزده ولایت آن را آورده‌است:

کردستان و آن شانزده ولایت است و حدودش به ولایات عرب و خوزستان و عراق عجم و اذربایجان و دیاربکر پیوسته‌است. آلانی، الیشتر، بهار، خفتیان، دربند، تاج خاتون، دربند رنگی، دزبیل، دینور، سلطان اباد، چمچمال، شهر زور, کرمانشاه (قرمیسین) هرسین، وسطام.[۴۷]

در اسناد تاریخی قرن شانزده میلادی نیز طوایف لک را بخشی از طوایف کرد میدانند نظیر کتاب شرفنامه شرف‌خان بدلیسی که به فارسی نوشته شده‌است.

بخش‌هایی دیگر از مردم قوم لک در کرکوک و خانقین عراق سکونت دارند. در عراق تعداد گویشوران لک را بیشتر از ایران حدس زده‌اند.
نوشته شده توسط ابراهیم کاظمی در 18:32 |
نوشته شده توسط ابراهیم کاظمی در 22:51 |  لینک ثابت   • 

شنبه چهاردهم مرداد 1391

کوه

کوه موهبت بزرگ خلقت و مظهرالطاف خداوند است کوه محل وحی پیغمبران و جولانگاه آزاده دلان و راد مردان است

کوه مخازن گرانبهائی از معادن گوناگون در دل خود نهفته دارد کوه در جبهه های خود برف و یخ را برای زندگی

بخشیدن به جلگه های اطراف در روزهای گرم تابستان تل انبار نموده است و چشمه های صاف و زلال از کوهها سرلزیر

می شود کوه پشتیبان و سنگر محکم در مقابل اقوام وحشی و دولتهای متجاوز است کوه ضامن سلامتی انسانهاست و در

جلوگیری از بیماریها و درمان آنها نقش بزرگی را دارا می باشد ودوای بسیاری از دردهای مرموز در دل کوه پنهان ویا

در سطح کوه نمایان است خوسبختانه در میان ملتها ی متمدن هستند افراد نیک نفس و خیر اندیش که خوبی و خوشی را نه

تنها برای خود بلکه برای همگان می خواهند تا طبقاط مختلف مردم از پیر وجوان کوچک و بزرگ با پرداخت کرایه اندک

به بلندیها کشانده تا از دامنه های پر گل و ریاهین آنها که بزرگترین عامل سلامتی است استفاده نمایند موفق و پیروز باشی

نوشته شده توسط ابراهیم کاظمی در 22:15 |  لینک ثابت   • 

شنبه چهاردهم مرداد 1391

زبان و ادبيات لكي

زبان و ادبيات لكي

      زبان و ادبيات لكي يكي از زلال ترين  زبانهاي موجود دنيا براي  بيان احساس و عاطفه انساني است ،به گونه اي كه  شنونده با شنيدن ابيات نغز و پر مغز لكي، تا لبه هاي اسطوره و احساس پيش مي رود و اگر بخواهد مي تواند به فراسوي انديشه ها گام بگذارد. و اين لذت ناك شدن  دل و جان ريشه در توانمندي گستره ي زبان لكي دارد زيرا اگر زباني نتواند بين واژه ها و احساس و عاطفه افراد  ارتباط پيدا كند تنها به درد مراودات بازاري كوچه و خيابان مي خورد و دل را بكار نمي آيد.

براي ورود به مدخل و شناسايي قدرت زبان لكي، ابتدا دوبيت از ادبيات لكي را با دوبيت از ادبيات عرب و فارسي مقايسه مي نماييم تا بدانيم عمق اين ادب تا كجاي انديشه است و بعد قضاوت را به عهده خوانند گان مي گذاريم:

حافظ شيرازي را نياز به توصيف نيست و اهل ادب ميدانند كه گفته هايش در اوج فخامت و پختگي است و كسي را ياراي خرده گرفتن برو نيست اين بزرگواردر غزلي با مطلع :

هر  چند  پيرو خسته دل  و ناتوان شدم

هرگه كه ياد روي توكردم جوان شدم.....

بيتي دارد كه مي فرمايد:

من پير سال و ماه  ني ام يار بي وفاست

برمن چو عمر مي گذرد پير ازآن شدم

در اين بيت حافظ  بزرگوار يار و معشوق و همان گلواژه اي كه  « معلم عشق مي شود و اهلش را شاعري مي آموزد»  بهانه كرده و اورا بي وفا دانسته و حسن تعليلي بر پيري خود آورده است و نقص« بي وفايي» را بريار وارد كرده است.

اما شاعر لك زبان گويا مي دانسته است كه يار منزه و پاك و از هر عيبي مبراست  و به همين خاطر در اين بيت اورا مقصر ندانسته و وارد حريم حرمتش نشده و  اندوه دوري از يار را ـ نه خود يار را ـ باعث پيري خود دانسته است بنگريد:

«بزران بزران كي يه پيريمه                      يه كل آخ و داخ دوس دويريمه»

«بگذار زنگها به صدا درآيند و همه بدانند كه اگر من پير شده ام گذشت معمولي روزگار نيست بلكه اندوه فراق يار است وخود او تقصيري ندارد[1]

اهل ادب ميدانند كه مضمون اين دوبيت كدام عارفانه تر است و تقدس
 «  يار» در كداميك از اين دو بيت بيشتر است،  آن ياري كه عاشق را پير كرده يا آن ياري كه فراقش عاشق را به پيري نشانده ؟

يكي ديگر از ابياتي كه با ادب لكي قابل قياس است بيتي است از يكي از فحول ادب عرب به نام امرؤالقيس در كتاب معروف  معلقات سبع بيت 37 ، او مي گويد:

...و كَشحٍ لَطيف  كالجَديلِ مُخَصَّر     و ساقٍ كأنبوب السّقيِّ المذَلّلٍِ....

 

در اين بيت شاعر عرب ساق پاي معشوق را به  ساقه هاي ني  ـ انبوب ـ كه پر از گره و شكن است تشبيه كرده و لطف تشبيهش به آن حدي نرسيده كه خواننده از آن متلذذ گردد و زيبايي مشبه و مشبه به را دريابد  . در حالي كه شاعر لك زبان در اين بيت:                                  

هو سوزه سوزه سوزه مورموري        ساق سريت پا گردن بلوري

«اي معشوق سبزه گون ! تو گردني بلورين و ساقه هايي  چون ساقه هاي طلايي و شفاف گندم داري.»

و براساس آن كه بايد« مشبه به از مشبه اقوا باشد»شاعر لك زبان  ساق پاي معشوق خيالي خود را به به ساقه هاي بي بند و گره و يك دست و طلا فام گندم ـ بعد از برداشت محصول ـ تشبيه كرده كه نه تنها بر زيبايي افزوده بلكه مشبه را نيز تعالي داده است . اهل ادب و بلاغت ميدانند كه تشبيه خشن عرب و تشبيه لطيف شاعر لك زبان چه تفاوت هايي باهم دارند و اين زيبايي برخاسته از لطافت طبع شاعران اين زبان است ؟

 با اين مقدمه مي خواهم وارد اصل مطلب يعني زبان و ادبيات لكي شوم و چند سطري در اين وادي قلم فرسايي نمايم .

 ادبيات لكي يكي از زيباترينهاست زيرا روح سرگردان انسان را تابه  حدي شعفناك مي كند كه جسم نيز به پرواز درمي آيد. اما در طول تاريخ بنابر عللي اين آينه زرنگار زنگار گرفته شناسايي نشده و اگر هم گوشه اي از آن منعكس شده با نام ديگر ادبيات هاي مجاور بوده كه «كماهو حقه» درشان اين زبان  نبوده و بر اين زبان جفا شده لهذا به همين بهانه برآنم اين ادبيات را از چند منظر آسيب شناسانه مورد مداقه نظر قرار دهم تا پيش از آنكه ديگران متذكر شوند خود به داوري نشسته باشيم.براي آنكه سير مطلب را بدانيم  بررسيها را براساس اين فهرست ارائه خواهم داد:

1-   بررسي ادبيات لكي از نظر مضمون و محتوا با نگرش به؛

1-1-      مسايل بلاغي و ادبي( معاني و بيان و بديع و عروض)

2-1- بينش افقي و عمودي شعر يا شاعران

3-1- مضامين موجود در شعر لكي

2- جايگاه زبان و ادبيات لكي در ميان ديگر ادبيات هاي مجاور

1-2- در ميان ادب فارسي

2-2- در ميان استانهاي همجوار

3  -  نويسندگان اين ادبيات

 

1- بررسي ادبيات لكي از نظر مضمون و محتوا با نگرش

ادبيات لكي  در يك نگاه كلي تصور آن را براي خواننده ايجاد مي كند كه گويي  اين حال و هوا در يك دنياي مجزا تشكيل يافته و  وآن منافذي كه بايد دنياي ديگري را باآن مشاهده كرد وجود ندارد . و دليل اين بليه را مي توان در عمق محدود شاعران دانست زيرا اعتلا و فخامت شعر در گرو معلومات شاعر است. كه در اين ميان مسايل ادبي و بلاغي جاي سخن بسيار دارد.و اگر بسامدي به عمل آيداز بين آرايه هاي ادبي ،  تشبيه آن هم از نوع محسوس به محسوس جايگاه بيشتري را اشغال مي كند.

 مانند اين بيت از ملاحقعلي سياهپوش كه خود را ( مشبه )  به توده گل بازمانده قبور( مشبه به ) تشبيه مي كند:

هام دمانه دا ژلام وياران                   مَنم چوين گِل كو منه مزاران

ترجمه:

«همدمان من از كنارم گذشتند و رفتند و من چونان خاك مزاري برجاي مانده ام.»

و يا اين بيت از گنجينه شفاهي:

وي منگه قسم چنه چه ني كه    چن پنجقروني قي سر وه ني كه

ترجمه:

سوگند بدين ماه  كه اگر نميداني اندازه اش را بايد بداني به اندازه سكه اي است كه براي زيبايي بر گريبان زن زيبارخي نهاده شده باشد

و يا اين بيت از «خانه داجيوند» كه گردن معشوق را به ميلي از طلا و پيشاني اش را با مرمر يكسان دانسته:

گردن و او گره ميل زره وه           فرقش فرق نيه وه مرمره وه

ترجمه: گردني( مشبه)  چونان ميلي از طلا (مشبه به ) است و پيشاني اش(مشبه ) با مرمر سفيد( مشبه به ) تفاوتي ندارد.

 و اغلب اين تشبيهات به طرز خراساني  به نوعي به يار و معشوقزميني  بر مي گردد و در زمينه ها و قوالب خاكي است و  ارتفاع  اين انديشه بيشتر از قامت معشوق نيست. در اين ادبيات هرجا كه صور خيال انديشه پخته اي را مي طلبد دستان شاعر از رسيدن به بلنديهاي بلاغي جا مي ماندو به دامنه ها اكتفا مي كند .حال ممكن است در اين ميان كسي بر نگارنده خرده بگيرد و بگويد چنين نيست و به گونه اي ديگر است.  اما بايد گفت كه اين سطور زاده سالها تحقيق و بررسي و مطالعه دقيق دواوين شاعران لك زبان است و اگر گفته شود كه تا اين روزگار كسي به اندازه نگارنده بر و بوم زبان لكي را نكاويده و درآن تفحص نكرده ،سخني به گزاف نيست، پس احق و اولي به قضاوتم زيرا اگر چيزي مي گويم براساس مستندات ادبي است نه بر اساس ذوق بي تخصص، و نمي پذيرم كلام كسي كه نه سوادش را دارد و نه معلوماتش را و آنگاه بيايد در اين باب فتوا صادر كند كه چنين است و چنان است، لهذا آنچه گفته مي شود از روي علم به اين زبان و مطالعه و پشتوانه علمي و ادبي در متون آن  است و به صرف دانستن دو بيت شعر و چاپ چند مقاله و شنيدن چند به به و چهچه نيست؟!!

در اين ادبيات معمولا تشبيه و مراعات و تضاد بيشترين باربسامد  ادبي را بردوش مي كشند و مباحثي چون مجاز و استعاره و كنايه رنگ كمتري دارند . و افق ديد شاعران اين زبان چونان ادب پارسي بلند نيست و تا حريم يار زميني بيشتر نمي رود  گرچه در سرودن اين ابيات به زبان لكي، مقاصد ديگري در نظر شاعران بوده ولي متاسفانه شاعران بدان مقاصد توفيق نيافته.و اين برداشت براساس مضامين موجود در ادب لكي است كه كل اين ادبيات حول آن مي چرخد  و عمده ي اين موارد به قرار زيرند:

خدا/ دين/ ائمه/ معشوق/طبيعت/ نبرد/ مسائل اجتماعي مانند فقر و فاقه و .../ انعكاس كاركرد حكومت ها/ زنان/ و...

و عمده مبحث ادبي در اين ادبيات حول محور عروض مي چرخد زيرا ادبيات عامه و فولكلور ها يا به عبارت درس خوانده ها فهلويات ـ كه بيشترشان نمي دانند فهلويات يعني چه ـ  عروض تكامل يافته اي ندارند و ادبيات لكي هم از اين نقيصه به دور نمانده است و فحول اين وادي دچار لغزشهاي بسيار شده اند كه بعضا براي اهل تخصص قابل قبول نيست  و اگر امروز خود نگوييم ايرادمان چيست فردا برما خواهندخنديدـ كه بنده اين ايراد را به عهده نساخان و راويان بيسواد مي گذارم - به عنوان مثال ابيات قصيده بلند( مه مدح او شهي مكم...)  ملا منوچهر كوليوند وزنشان به اين صورت است:

بيت اول:مفاعلن چهار بار؛ بحر هزج مقبوض

بيت دوم: مستفعلن چهار بار؛ بحررجز مثمن سالم

بيت سوم:بيت اول تا هفتم باز  مفاعلن و هزج مقبوض

بيت هشت و دوازده و سيزده و چهارده : باز رجز مثمن سالم

و..... قابل ذكر است ممكن است كسي برآن باشد كه اين مقوله از اختيارات شاعري است اما بايد گفت در هيچ نوشتهاي اين گونه سهويات جز ء اختيارات نيست و اگر كسي در صدد توجيه اين مقوله بااستفاده از  اختيارات شاعري در عروض باشد كمي عروض بخواند برايش شفابخش تر است تا دفاع از اين مقوله ها ـ البته بنده در مقدمه  كتاب  ديوان ميرزا شفيع مصدق اين مقوله كما و كيفا كاويده ام كه خوانندگان را به خواندن  آن مقدمه توصيه مي كنم -

يكي ديگر از ويژگي هاي صوري  شعر لكي اين است كه غالبا بيت اول هر شعري  بجز نيم مصراع اول مصراع دوم مابقي تكرار يك مقوله است و به ظاهر سنتي در اين ادبيات شده و از محسنات گرديده است به عنوان مثال در يك نمايش بصري به اين سان قابل نمايش است:

=========/=========                      +++++++++/=========

بنگريد:

از خانميرزا اولاد قبا

خان  دارام  رو،  خان  دارام  رو         

  ميرزام خاص خيال، خان دارام رو

از ملاحقعلي

فنجان بازي كرد فنجان بازي كرد  

  شيرين وه گردم فنجان بازي كرد

و هزاران مثال بي شك و ترديد.

اما بارزترين ويژگي عروض شعر لكي كه قرن ها برآن حاكم بوده حضور وزن عروضي؛ فع لن فعولن فع لن فعولن، بحر متقارب مثمن اثلم

ـ  ـ /U ـ ـ/ ـ  ـ/U  ـ ـ/  

و يا به تقطيعي ديگر« مستفعلاتن مستفعلاتن بحر رجز مربع مرفل»

ـ  ـ U ـ ـ/ ـ  ـ U ـ ـ/  

مي باشد كه قطعا به تاسي از شاهنامه بوده كه تمام شئون زندگي لك زبانان را در سيطره دارد ، و شاعران به گونه اي با اين وزن  مانوس بوده اند كه گويي وزن ديگري در ادب پارسي وجود نداشته تا بدان شعر بسرايند. برهمين اساس نگارنده بعد از سال ها زحمت و رنج و دانستن تك وزني و ناتواني هاي آن  توانستم اين بليه را از جان و روح شعر و  شاعران لك زبان دور كنم و موضوع و محتوا را با وزن پيوند دهم و اوزان ديگر شعر پارسي را هم  بكار ببريم كه الحمدلله با كوشش ديگر عزيزان شاعر به اين توفيق تاحدي مقبول دست يافته ايم .

2- جايگاه زبان و ادبيات لكي در ميان ديگر ادبيات هاي مجاور

و اما جايگاه اين ادب در ميان ادب پارسي هنوز به واقعيت و حقيقت شناخته نشده زيرا هرمحققي كه پاي در اين استان نهاده  بدون استثنا ابتدا وارد خرم آباد شده و بنابر زبان ميزبانان و راهنمايان خود ، ز با ن گستره وسيع لرستان را را لري قلمداد كرده و از نام زبان لكي  دورماند ه اند   و بعد از سال ها بعضي از نويسندگان تازه فهميده اند كه؛ نه بابا آن زباني كه لري اش ناميده اند سهو بوده و مي بايست لكي اش مي ناميده اند و نناميده اند و اشتباه پر طنطنه مستشرقين اروپائيان را درنام كانگورو مرتكب شدند :

« سالها پيش سياحي از اروپائيان كه به استراليا رفته بود با ديدن حيواني دست كوتاه و جهنده نامش را از يكي از بوميان مي پرسد و او مي گويد :

كانگورو

يكصد سال حيوان بيچاره به اين نام مسمي شد ولي اروپاييان  بعدا فهميدند آن بومي مادر مرده  به زبان خودش در جواب آن اروپايي گفته :

نام اين حيوان را  نمي دانم.

 و اروپايي مادر مرده هم خيال كرده واژه كانگورو نام اين حيوان است و سال ها به اين نام متهمش كردند؟!! و درست ماهم به اين سرنوشت دچار شده ايم و اميد است بعد از سال ها هم كه شده ،مارا به نام خود بدانند و لرهاي عزيز و گرامي را داراي يك ادبيات ديگر بدانند.

اما ادبيات لكي  در ميان استانهاي همجوار متاسفانه وضع اسف بارتري دارد به گونه اي كه ادبيات لكي را شعبه اي از ادبيات كردي ميدانند و بدبختانه اين نظر بيشتر از جانب كساني است كه نه سوادش را دارند و نه موادش را و به صرف يافتن  چند شباهت  مختصر فتوا ي يكي بودن  اين دو زبان صادر مي كنند و نمي دانند؛ پسته بي مغز اگر لب واكند چه مي  شود؛ نگارنده بعد از ربع قرن تدريس در مقاطع مختلف تحصيلي دانشگاهي و دبيرستاني وكسب تجربه در  اين همه سال ؛ به خود اجازه اين سخنان را ميدهم وگرنه، نه عرض خود را مي برم و زحمت ديگران را ميدارم.

 سخن نگارنده در باب دو بودن زبان لكي و كردي  اين است :ساختار واژگاني و قواعد دستوري و دامنه واژ ه ها و حيطه جغرافيايي همه دال برآن است كه كردهاي عزيز خويشند و ماخود و كاري با نقشه هاي سياسي از پيش طراحي شده دراين  وادي نداريم .درست است سال هاي سال شاعران ما به علت ناآگاهي بر زبان فخيم خود  به سبك و سياق ادب كردي  شعر مي گفتند اما آيا امروزه چنين است ؟ مگر اقبال لاهوري كه ديوان عظيمي به فارسي دارد هنوزكسي گفته كه او ايراني است. شما برويد و قاموسهايمان را ملاحظه كنيد ببينيد چه اندازه اختلاف واژه و دستور و قواعد  و دليل بر افتراق داريم نه بر اشتراك.

به هر حال و به صد هرحال نگارنده كه تمام هم و غم خود را مصروف اعتلاي فرهنگي ودر عين حال  بي تعصب زبان لكي نموده، اظهار ميدارد كه ادبيات ما يك ويژگي منحصر به فرد دارد و وابسته ادبيات  همسايگان نيست آنان محترمند و مانيز مكرم، جاي آن دارد كه ديگر مارا سربار ادبيات خود نكنند و مارا از خود ندانند. ما نه منكر تشابه در فرهنگهاييم ونه متعصب زبان خود اما:

 .... هنديان را اصطلاح هند به                سنديان را اصطلاح سند به

.

 

نوشته شده توسط ابراهیم کاظمی در 21:4 |  لینک ثابت   • 

شنبه چهاردهم مرداد 1391

ورزش کوهنوردی


پيشگفتار و معرفي کلي


کوه نوردی از ورزشهای گوناگون و شناخته شده در جهان امروز است اما با سایر رشته های ورزشی تفاوتهایی دارد که اجتناب ناپذیر است . کوه نوردی هما نند سایر ورزشها به سالنهای ورزشی یا استادیوم ها آن چنان نیازی ندارد ، مگر در تمرینات سنگ نوردی و صعود از دیواره ها که در سالهای اخیر رواج پیدا کرده است . همچنین از تشویق و تمجید تماشاچی نیز بی نیاز است و به سکوی افتخار هم نمی اندیشد. در کوه نوردی شاید رتبه اول از ان کسی باشد که آخر سر پای بر ستیغ کوه می گذارد و خوشحال و شادمان است که توانسته کسانی را که به هر عنوان از ادامه صعود باز مانده اند یا به اصطلاح بریده اند با تمهیدات مختلف روحیه آنان را بالا برده تا برای صعود به قلعه تشویق شده و راغب گردند. اصول کوه نوردی علاوه بر ورزش هوازی در تقویت اراده و تحکیم همت و استقامت در مقایل سختیها یی چون هوای سرد ، بارانی یا گرمای بی حد تابستان نقش زیادی دارد و ادمی را به خود باوری می رساند.

غالب مردم پرزور و تنومند از روح و روان سالم نبز برخوردار هستند . لیکن اقتدار روانی و توان جسمی جز با ورزش حاصل نمی شود چرا که گفته اند { ورزش به تن مرده روان می بخشد }
فرق انسان مرده و زنده اینست که مرده جسمی بی جان و بی حرکت و غیر جنبنده است ، بنابراین کسا نیکه ورزش می کنند زنده اند و به سلامت خود امید وار

کوه نوردی از ورزشهای گوناگون و شناخته شده در جهان امروز است اما با سایر رشته های ورزشی تفاوتهایی دارد که اجتناب ناپذیر است . کوه نوردی هما نند سایر ورزشها به سالن های ورزشی یا استادیومها آن چنان نیازی ندارد ،مگر در تمرینات سنگ نوردی و صعود از دیواره ها که در سالهای اخیر رواج پیدا کرده است . همچنین از تشویق و تمجید تما شا چی نیز بی نیاز است و به سکوی افتخار هم نمی اندیشد. در کوه نوردی شاید رتبه اول از ان کسی باشد که آخر سر پای بر ستیغ کوه می گذارد و خوشحال و شادمان است که توانسته کسانی را که به هر عنوان از ادامه صعود باز مانده اند یا به اصطلاح بریده اند با تمهیدات مختلف روحیه آنان را بالا برده تا برای صعود به قله تشویق شده و راغب گردند. اصول کوه نوردی علاوه بر ورزش هوازی در تقویت اراده و تحکیم همت و استقامت در مقایل سختیها یی چون هوای سرد ، بارانی یا گرمای بی حد تابستان نقش زیادی دارد و ادمی را به خود باوری می رساند .


مرد راکوه سر افراز کند – جای پایش به فلک باز کند
نردبانی است فرا رفته به ماه – تا بشر را به در آرد از چاه (شهریار)

امروز اگر جوانان با غفلت به زیر زمینها می خزند و خود را به مواد مخدر معتاد می سازند تباه می کنند از موهبت کوه بی خبرند و به همین خاطر به مستی و کاهلی گرایش یافته و حاصل کارجز کج اندیشی و رفتار نا بخردانه نیست و نابودی و ناکامی و تلخکامی در عین جوانی به دنبال آن خواهد آمد . بر عکس همان جوانها با کمی هوشیاری اگر به کوه نوردی به پردازند و با مداومت در حرکت لحظه ای در بلند ترین نقطه کوه بایستند و به مناظر اطراف چشم بدوزد از دره های ژرف گرفته تا جریان آبها که به رود خانه می پیوندند به جنگل و باغ و راغ و ابر ها که در زیر پایشان است آنچنان لذتی خواهند برد که نا خود اگا ه به خاک افتاده و سجده شکر را بر جای خواهند آورد که خداوند توانا چه زیبا یهای بد یع فراوانی را در این جهان به انسان ارزانی داشته است .


کوه از انجا که خود از اوتاد است - برترین صومعه زهاد است
کوه مهد همه پیغمبر هاست - مهبط موهبت وحی خداست (شهریار )

شکومندی و عظمت کوه چنا نست که حتی در شب تار تیز به جلوه گری خاص خود می پردازد. بی شک آنکه با کوه آشنا گردد همواره همنشین خواهد بود.


کوه در شب چه شکوهی دارد – خرم ان دشت که کوهی دارد (شهریار )

وفور نعمت و فراوانی نیازمندیهای بشری حتی جانوران گوناگون به واسطه کوههاست بارش برف زیاد در کوهها و تشکیل یخچالهای دائمی ;,در آن موجب جاری شدن انواع رود ها است هر کجا که آآب باشد فراوانی و آبادانی هست.
کوه را قدر بدانیم و یار ودمساز باشیم همواره این پدیده عظیم آفرینش را پاک نگهداریم و از هر گونه آلودگی های آن بپرهیزیم تا محیط سالم تن وجان شاداب و تندرست داشته باشیم شما را به میخانه عشق و سلامت که همان کوهستانهاست فرا می خوانیم با ما به میخانه بیائید .

نوشته شده توسط ابراهیم کاظمی در 21:2 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دوم مرداد 1391

برسی زبان لکی

زبان لَکی زبان طوایف لک از زبان‌های ایرانی شاخه شمال غربی رایج در مناطق غرب ایران است. حدود یک‌ونیم میلیون نفر شامل یک میلیون نفر با زبان مادری (۲۰۰۲) به این زبان سخن می‌گویند.[

مذهب

بیشتر لک‌های ایران مسلمان و شیعه هستند و تعدادی هم پیرو آیین یارسان هستند.

ادبیات

از ویژگی‌های لکی، داشتن فرهنگ غنی مکتوب است. برخی آثار سرایندگان لک در تذکره به همت مرحوم اسفندیارخان غضنفری تحت عنوان «گلزار ادب لرستان» گردآوری شده‌است. شاعران برجسته‌ای از حوزه کولیوند (الشتر) مانند ملا پریشان، ملا منوچهر و ملا حف‌علی و اخیرا رضا حسنوند و عزیز بیرانوند(خم گرین) شعرهایی به این زبان سروده‌اند.[نیازمند منبع]

از دیگر آثار مکتوب می‌توان به سروده‌های اهل حق نظیر: کلام خان الماس، نامه سرانجام، هفتوانه پهلویانه عسگری عالم و خم گرین عزیز بیرانوند اشاره کرد. دیگر اثر مشهور شاهنامه لکی است که اخیرا انتشارات اساطیر آن را منتشر کرده‌است.[نیازمند منبع

محل زندگی گویش لکی

حوزه گسترش گویش لکی عبارت است از:[۴۵]

۱- بخش چغلوندی یا هرو در شرق.

۲- شهرستان سلسله یا الشتر در شمال شرقی.

۳- شهرستان دلفان یا نورآباد لرستان در شمال غربی.

۴- بخش کونانی در شهرستان کوهدشت در جنوب با طایفه‌هایی همچون اتیوند، اولادقباد، آزادبخت، گراوند و شاهیون و بخش رومشگان در جنوب کوهدشت با طوایف امرایی، پادروند.

۵- شرق استان‌های کرمانشاه و ایلام مانند شهرهای هرسین، دینور و دره شهر.

۶- بخش‌هایی دیگر از طوایف لک در کردستان عراق، کرکوک و خانقین سکونت دارند. در کردستان عراق تعداد گویشوران لک بیشتر از ایران است.[۴۶]

۷- گروههای زیادی از لکها در طول تاریخ از مناطق خود کوچانده و تبعید شده اند از جمله گروهی که ساکن شمال ایران هستند و به کردهای تبعیدی معروفند و گروهی دیگر که توسط عثمانیها به اطراف آنکارا(شهر هایمانا یا هیمنا) کوچانده شدند به لکهای "شیخ بزینی" یا کردهای هیمنه ای معروفند که هنوز فرهنگ و هویت خود را کمابیش حفظ کرده اند.

معمولاً لک‌های کنگاور، صحنه، هرسین، کاکاوند، دلفان و لک‌های جنوب (نورآباد، کوهدشت) کرد دانسته می‌شوند.

در تاریخ‌های گذشتگان از جمله تاریخ گزیده نوشته حمدالله مستوفی از شانزده ولایت به عنوان کردستان یاد شده‌است. حمدالله مستوفی در سال ۷۴۰ هجری نخستین کسی بود که اسم کردستان و شانزده ولایت آن را آورده‌است:

کردستان و آن شانزده ولایت است و حدودش به ولایات عرب و خوزستان و عراق عجم و اذربایجان و دیاربکر پیوسته‌است. آلانی، الیشتر، بهار، خفتیان، دربند، تاج خاتون، دربند رنگی، دزبیل، دینور، سلطان اباد، چمچمال، شهر زور, کرمانشاه (قرمیسین) هرسین، وسطام.[۴۷]

در اسناد تاریخی قرن شانزده میلادی نیز طوایف لک را بخشی از طوایف کرد میدانند نظیر کتاب شرفنامه شرف‌خان بدلیسی که به فارسی نوشته شده‌است.

بخش‌هایی دیگر از مردم قوم لک در کرکوک و خانقین عراق سکونت دارند. در عراق تعداد گویشوران لک را بیشتر از ایران حدس زده‌اند.
نوشته شده توسط ابراهیم کاظمی در 18:32 |  لینک ثابت   •